آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - ابومخنف و سرگذشت مقتل وى - ميرشريفى سيد على
ابومخنف و سرگذشت مقتل وى
ميرشريفى سيد على
حماسه خونرنگ كربلا و قيام شكوهمند اباعبداللَّه الحسين - عليه السّلام - از شورانگيزترين و شهامت آفرينترين، و در عين حال رقّت بارترين و فجيعترين حوادث تاريخى بشر است. جلوههاى ايثار و فتوت، كرامت و عزّت، رشادت و شجاعت، كه در صحراى كربلا به دست سرور و سالار شهيدان، امام حسين -عليه السّلام - و ياران باوفايش به نمايش گذاشته شد؛ از يك سوى، ستمگريها، ددمنشيها و درنده خوييهاى سپاهيان بنى اميّه را افشاء كرد؛ و از سوى ديگر وجدان انسانهاى آن روز را به شدّت لرزاند و بدينسان عكس العملها به گونههاى مختلف از همان سرزمين آغاز شد.
افزون بر فرزندان پيامبر(ص) كه به انگيزه گسترش ابعاد حماسه حسينى، اينجا و آنجا، حقايق را مىپراكندند، شاهدان و گزارشگران نيز ماجراى كربلا را بازگو مىنمودند و بدين گونه، سينه به سينه به نسلها و عصرها سپرده مىشد.
اين نوع پاسدارى از حماسه خونبار كربلا، تا انقراض حكومت ننگين بنى اميّه و بنى مروان (سال ١٣٢ ه. ق) ادامه داشت و درآن دوران كمتر كسى توانست تاريخ بنويسد.
آنگاه پس از برچيده شدن بساط بنى اميّه و روى كار آمدن بنى عباس - كه ابتدا تظاهر به طرفدارى از علويان مىكردند - مقدارى زمينه مساعد شد و مورخان و محققان از فضاى نسبتاً باز استفاده كردند و دست به قلم برده، درباره حادثه كربلا تاريخ نگاشتند.
دقيقاً روشن نيست كه چه كسى براى اوّلين بار تاريخ كربلا را نوشت و رشادتها و حماسه آفرينيهاى حسين (ع) و يارانش را ترسيم كرد. مرحوم علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى احتمال دادهاند كه اصبغ بن نباته نخستين فردى بود كه درباره امام حسين (ع) مقتل نوشته است.(١) وليك اينك از مقتل وى اثرى نيست و گويا در متون تاريخى نيز گزارشى از آن نيامده است.
از كهنترين و ارزشمندتين آثار نگاشته شده درباره حادثه كربلا، مقتل الحسين ابومخنف است كه متن كامل آن نيز در دسترس نيست.
كتاب ابومخنف به سبب اهميّت و ارزشى كه داشته است مورد توجّه مورخان و محقّقان قرار گرفت و بسيارى متن آن را به طرق گونه گون نقل كردند. تأثير كتاب وى در آثار تايخى بعد درباره واقعه كربلا به حدّى است كه مىتوان وى را سرآمد مقتل نويسان به شمار آورد. بدان سان كه هر كسى در مورد اين حادثه عظيم مطلبى نگاشته و گزارشى نقل كرده، معمولاً از اوست.
زندگى ابومخنف
ابومخنف در نيمه دوّم قرن اوّل هجرى در شهر كوفه به دنيا آمد. خاندان او از بزرگترين خاندانهاى شيعه و از ياران با وفاى على(ع) به شمار مىرفتند. مخنف بن سليم جدّ دوّم او از اصحاب رسول خدا(ص)(٢) و از مدافعان و همراهان اميرالمؤمنين على(ع) و از فرماندهان عاليقدر و كارگزاران شايسته حكومت وى بود. وى در نبرد جمل و صفين در سپاه على(ع) فرماندهى نيروهاى قبائل «ازد»، «بجيله»، «خثعم» و «خزاعه» را به عهده داشت(٣). آن حضرت پس از جنگ جمل، وى را به استاندارى اصفهان و همدان منصوب كرد.(٤) پدر وى يحيى بن سعيد نيز از ياران و اصحاب على (ع) است.(٥) و برادران مخنف، صقعب و عبداللَّه از شهداى جنگ جمل در سپاه على(ع) *٣٢* بودند(٦).
از استادان و چگونگى زندگانى علمى و تعليم و تعلّم ابومختف اطلاع دقيقى در دست نيست. او به يقين در كوفه به تحصيل و فراگيرى دانش پرداخته و از محضر جابر جعفى، مجالدبن سعيد و صقعب بن زبير استفاده كرده است(٧)؛ امّا چگونگى اين فراگيرى و بهره ورى روشن نست. چنانكه وى قطعاً از امام صادق(ع) استفاده كرده است(٨)؛ اما كجا و چگونه، به درستى روشن نيست. چرا كه امام صادق(ع) در مدينه مىزيسته و جلسه تدريس آن بزرگوار در مسجد پيامبر بوده است؛ و حال آنكه ابومخنف در كوفه بوده است. آيا ابومخنف براى درك محضر امام (ع) به مدينه آمده است؟ تاريخ آن را بازگو ننموده است و گويا در همان مدّت كوتاهى كه امام صادق(ع) براى زيارت و... به عراق آمده و گروهى در كوفه از محضر وى بهره مىبردهاند(٩)؛ ايشان نيز از آن حضرت استفاده كرده است. آنچه احتمال دوّم را تأييد مىكند اين است كه ابومخنف بسيار اندك از امام صادق(ع) روايت نقل مىكند. و اينكه نجاشى گفته كه ابومخنف از اصحاب امام باقر(ع) نبوده است(١٠)، به سبب معاصر نبودنش با امام نيست؛ بلكه احتمالاً بدان جهت است كه امام (ع) در مدينه مىزيسته و اصلاً به عراق مسافرت ننموده است.
ابومخنف شاگردان بسيارى نيز داشته است كه برجستهترين آنان عبارتند از:
١. مورخ شهير و نسابه كبيرع هشام بن محمّد بن سائب كلبى (م ٢٠٤ يا ٢٦ق).
٢. مورخ معتمد، نصر بن مزاحم منقرى (م ٢١٢ ق).
٣. مورخ بزرگ، ابوالحسن على بن محمد مدائنى (م ٢١١ يا ٢١٥ و يا ٢٢٥)(١١).
مذهب ابومخنف
مذهب ابومخنف به درستى آشكار نيست و در اين مورد اندكى اختلاف است. تحقيق و بررسى در اين باره نيز كارى است دشوار. تنها از دو راه مىتوان مذهب اين گونه كسان را بدست آورد: ١) مطالعه آثار و تأليفات آنان كه معمولاً در لابلاى آن تصريح و يا اشاراتى به مذهب مؤلف توان يافت ٢) بررسى ديدگاه دانشمندان رجال و بويژه پيشينيان كه درباره مذهب افراد نيز سخن گفتهاند.
راه اول درباره مذهب ابومخنف تقريباً مسدود است. چرا كه جز پارهاى از مطالب پراكنده - آثار و تأليفات وى در دست نيست.
راه دوّم نيز چندان راهگشا نيست. با اين همه با استناد به برخى از قرائن و شواهد احتمال شيعه بودن وى را مىتوان قوّت بخشيد. ابوالعباس نجاشى از نخستين متخصصان دانش رجال درباره او مىگويد: ابومخنف لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف بن سالم اَزْدى غامدى، استاد و چهره بزرگ اصحاب اخبار در كوفه بود و آنچه را نقل مىكرد مورداعتماد و پذيرش بود. او از جعفر بن محمّد (ع) روايت نقل مىكند. برخى گويند از ابوجعفر (امام باقر(ع))نيز روايت نقل مىكند؛ ولى صحيح نيست.(١٢)
شيخ طوسى در فهرست مىگويد: كشى گمان كرده كه لوط بن يحيى، مكنى به ابومخنف، از اصحاب اميرالمؤمنين(ع) و از اصحاب حسن و حسين (ع) است؛ ولى صحيح آن است كه پدر وى از اصحاب على(ع) بوده و خوداو آن حضرت را ملاقات نكرده است.(١٣)
همچنين ابن شهر آشوب در معالم العلماء از وى ياد كرده است(١٤). و نيز علاّمه حلّى او را در قسم اوّل خلاصة الاقوال كه ويژه ثقات است، آورده و مىگويد: لوط بن يحيى بن سعيد بن مخنف بن اسلم ازدى غامدى (ابومخنف) - كه درود خداوند بر او باد - استاد و چهره بزرگ اصحاب اخبار در كوفه بود؛ و بدانچه روايت مىكرد اعتماد مىشد. او از جعفر بن محمّد (ع) روايت مىكرد؛ امّا پدرش يحيى از اصحاب اميرالمؤمنين(ع) بود.(١٥)
ابن داود نيز وى را در قسم اوّل رجال خود كه ويژه ثقات است(١٦)؛ آورده و تفرشى (١٧) و اردبيلى (١٨) نيز از وى ياد كردهاند. مامقانى وى را شيعه تلقى كرده و از تشيع او سخت دفاع كرده است(١٩). و رجاليان متأخّر نيز عموماً وى را توثيق كردهاند.
علاّمه شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعة (ج ١، ص ٣١٢) و حاج شيخ عباس قمى در الكنى و الالقاب (ج ١، ص ١٤٨ - ١٤٩) و علامه سيّد عبدالحسين شرف الدّين در مؤلفوالشيعه فى صدر الاسلم (ص ٤٠) و آيةاللَّه سيّد حسن صدر در تأسيس الشيعة *٣٣* (ص ٢٣٥)، به شيعه بودن وى تصريح كردهاند.
ديدگاه رجاليان عامه درباره ابومخنف
برخى از رجاليان عامه نيز از ابومخنف ياد كردهاند. اينك برخى از داوريهاى آنان در ذيل ياد مىشود:
دارقطنى گويد: لوط بن يحيى كوفى،اخبارى و ضعيف است(٢١). حاتم رازى وى را متروك الحديث دانسته است (٢٢)؛ و ابن عدى مىگويد: لوط بن يحيى ابومخنف كوفى، شيعى متعصب و صاحب اخبارشان است... او اخبار زشتى نقل مىكند كه من ذكر آنها را دوست ندارم (٢٣) ذهبى نيز مىافزايد كه ابومخنف اخبارى پوچى است كه به او نمىشود اعتماد كرد. ذهبى سپس ديدگاه رجاليانى را كه پيشتر آورديم نقل مىكند و از ابن معين نيز نقل مىكند كه گفته است ابومخنف ثقه نيست(٢٤)؛ و ابن شاكر نيز وى را بدن اظهار نظر عنوان كرده است(٢٥). همچنين فيروز آبادى مىگويد كه ابومخنف اخبارى و شيعه بوده پوچ و متروك است(٢٦). اسماعيل پاشا در هديةالعارفين (ج ١، ص ٨٤١) نيز از ابومخنف ياد كرده و او را شيعه دانسته و زركلى از او به عنوان عالمى آگاه به سيره و اخبار و امامىِ اهل كوفه ياد كرده است(٢٧). فؤاد سزگين نيز وى را اهل كوفه و امامى دانسته است(٢٨).
از آنچه ياد شد مىتوان نتيجه احتمالى پيشين را با قوّت بيشترى مطرح كرد كه برخى از شواهد آن چنين است.
الف: بناى نجاشى در رجالش و شيخ در فهرست و ابن شهر آشوب در معالم العلماء اين بوده كه مؤلفان و نويسندگان شيعه(٢٩) را ذكر كنند و اگر گاهى از غير شيعه ياد كردهاند متذكّر شدهاند.(٣٠). ياد كرد مطلق اين سه تن بدون تذكّر به عامل بودن ابومخنف نشانگر اين است كه وى شيعه بوده است.
ب: علامه وى را در قسم اول رجال آورده و از او با دعاى «رحمه اللَّه» ياد كرده، و روشن است كه علامه، شخص عامى را در قسم اول نمىآورد و ديگر اينكه از شخص عامى با جمله استرحام ياد نمىكند.
ج: از اينكه ابن داود، ابومخنف را در قسم اول رجالش ياد كرده است، و تفرشى و اردبيلى بدون هيچ اشارهاى بر عامى بودن وى در كتابهايشان از او ياد كردهاند؛ توان فهميد كه او را شيعه تلقّى مىكردهاند.
د: چنان كه گذشت برخى از رجاليان عامه وى را شيعه دانستهاند(٣١)، و برخى نيز كه به شيعه بودن وى تصريح نكرده، او را تضعيف كردهاند، كه گويا منشأ تضعيفشان تشيع وى بوده است.
ه: مهمترين و بهترين دليل بر تشيع وى دودمان اوست: خاندان او از بزرگترين خاندانهاى شيعه كوفه بوده و پدر و اجدادش - چنان كه گذشت - همگى شيعه و از پيروان اميرالمؤمنين (ع) بودهاند. پدر او نيز از ياران و اصحاب نزديك امام على(ع) بود و هيچ دليلى نيست بر اين ابومخنف مذهب شيعه را رها كرده باشد.
و: آثار و تأليفات وى عموماً درباره تشيع است (٣٢) و هر يك به گونهاى با انديشهها و افكار اين طائفه ارتباط دارد.
شبهات عامى بودن ابومخنف
در برخى از منابع رجالى و تاريخى، نكاتى درباره ابومخنف آمده است كه عامى بودن وى را مىرساند و اينك به مهمترين آنها مىپردازيم:
١- ابن ابى الحديد مىگويد: ابومخنف از محدثان و كسانى است كه صحّت پيشوايى امت را به انتخاب مردم مىدانسته است؛ وى نه شيعه است و نه از رجال آنان به شمار مىرود(٣٣).
٢- شيخ مفيد در پايان كتاب «جمل» گويد:... آنچه ما به اختصار نقل كرديم، گزارشهايى بود از اخبار بصره و انگيزههاى فتنه آن و گفتار صاحبان آراء درباره نبرد جمل؛ و تمامى آنچه را ذكر كرديم، از رجال عامه بود و نه خاصه. ما در اين كتاب آنچه را شيعه در اين مورد نقل كرده است، نياورديم(٣٤). و روشن است كه جمل ابومخنف يكى از منابع مهم كتاب شيخ مفيد است؛ پس مفيد وى را از رجال عامه دانسته است.
٣- علامه مجلسى نيز در مصادر بحارالأنوار از مقتل وى به عنوان يكى از كتابهاى عامه ياد كرده است(٣٥).
*٣٤* ٤- نقل برخى مطالب كه با عقايد و آراء تشيع همگون نيست. مانند اينكه مىگويد: چون وليد (استاندار يزيد) در مدينه خبر مرگ معاويه را به امام حسين(ع) داد؛ حضرتش فرمود: «انا للَّه و انا اليه راجعون. خداوند معاويه را رحمت كند و به تو پاداش خير دهد!»(٣٦.
امّا آنچه ياد شد هرگز در مقابل ادله شيعه بودن وى تاب مقاومت ندارد، و عامى بودن وى را محرز نمىكند، و اينها را تنها در حد شبهه مىتوان ياد كرد. امّا سخن ابن ابى الحديد اساساً براى ما حجّت نيست. چه اينكه اوّلاً سخن وى صرف ادعاست. هيچ گونه دليل بر مدّعايش اقامه نكرده است. ثانياً ابن ابى الحديد متخصص فن رجال نيست تا در اين موارد كلامش مورداستناد باشد. ثالثاً مىتوان گفت وى از آن جهت كه از اعتزاليان است - مانند همگنانش - سعى بر اين دارد كه همه بزرگان و اعاظم را به طايفه خود نسبت دهد.
امّا كلام مرحوم مفيد نيز چون در مقام جدل بوده و در اين مورد چنان كه بر اهل فن پوشيده نيست - از اندك مناسبتى براى مرام خود استفاده مىشود؛ نمىتواند مورد استناد باشد بهترين شاهد اين مدّعا اينكه وى در كتاب ياد شده (ص ٢٢٢ و...) از مسعودى صاحب مروج الذهب نيز مطلب نقل مىكند، و حال آنكه، رجاليان و شرح حال نگاران وى را شيعه تلقّى كردهاند گويا شيخ مىخواهد بگويد اين نيز اخبار ابومخنف كه شما اخبار وى را قبول داريد. چنان كه اين موضوع درباره ابن عباس، مسعودى صاحب مروج الذهب و... كه مورد پذيرش فريقين است، صادق است.
اما سخن علامه مجلسى از سر تفحص و تحقيق نبوده است و نمىشود بدان استناد كرد. وانگهى خود وى در وجيزه (ص ١٦٢)، ابومخنف را از ممدوحين شمرده است.
اما درباره نقل مطالب سُست و ناهمگون با مذهب شيعه، بايد گفت كه اصل كتاب وى در دست نيست تا دانسته شود كه آنچه نقل مىشود نيز از آن اوست و يا ممكن است از افزودههاى ناقلان باشد. افزون بر اين وى همه مطالب را مانند بسيارى از گزارشگران حوادث مسند آورده و عهده دار سره و ناسره آن نيست. بگذريم كه اين گونه نقل كردن نشانهاى از رعايت امانت است و همين باعث شده كه آثار وى و مطالبى كه مىآورد مورد پذيرش فريقين باشد.
مقتل ابومخنف
ابومخنف از محققان و مورخان سختكوش و پر تلاشى بود كه آثار مهم و قابل توجّهى را در تبيين و گزارش حوادث صدر اسلام نگاشته است او يكى از بهترين مورخان عاشوراى حسينى است كه در تدوين خون نامه كربلا از هيچ كوششى دريغ نورزيد و با جستجوى وسيع و ديدار حاضرانِ در حادثه كربلا، و ياكسانى كه به گونهاى از آن اطلاع داشتهاند، تقريباً اطلاعات دست اوّل و گزارشهاى معتمد و مستندى را گردآورى و گزارش كرد. بدان سان كه اگر گفته شود بخش عظيمى از زنده ماندن تاريخ كربلا مرهون زحمات اوست؛ سخنى به گزاف نيست. ابن نديم در فهرست (ص ١٠٦)، گويد: دستخطى از احمد بن حارث خواندم كه از قول دانشمندان نوشته بود كه مىگويند: «ابومخنف به مسائل عراق و سرگذشتها و فتوحات آن بر ديگران برترى دارد».
ابومخنف در پرتو اين تلاشها و كوششها براى نگارش تاريخ اسلام، افزون بر مقتل الحسين، چهل كتاب از خود به يادگار نهاد (٣٧) كه سوگمندانه از همه آنها تنها نامى و يادى باقى است.
من اصلى مقتل الحسين وى نيز سرنوشتى مشابه ديگر آثار او دارد و امروزه از آن خبرى نيست. احتمالاً متن كتاب ابومخنف تا حدود قرن چهارم باقى بوده است؛ چرا كه ظاهراً طبرى در تايخ خود از آن بدون واسطه نقل مىكند.
امّا آنچه به نام «مقتل الحسين» منسوب به ابومخنف است و بارها در ايران و هند و عراق چاپ شده(٣٨)، يقيناً از او نيست. مطالب سُست و گزارشهاى جعل و كِذب آن بهترين دليل انتساب دروغين آن به ابومخنف است. شأن و عظمت ابومخنف برتر و بالاتر از آن است كه چنين اثر سست و تهى مايه را نگاشته باشد.
آغاز پيدايش اين اثر مجعول و بى پايه چندان روشن نيست؛ امّا با توجّه به برخى از قرائن مىتوان حدس زد كه اين كتاب ساخته و پرداخته دوران صفويه است. به هر حال اينك به برخى از دلائل و شواهدى كه دقيقاً نشانگر مجعول بودن اين كتاب است، اشاره مىكنيم:
*٣٥* ١- همان طور كه اشاره شده گويا مقتل اصلى ابومخنف نزد طبرى بوده است. وى قسمت اعظم تاريخ كربلا را از آن نقل كرده است. امّا مقابله اين مقتل با تاريخ طبرى نشان مىدهد كه به هيچ روى مطاوى اين دو اثر همگون با يكديگر نيست. ما پس از مقابله دقيق به اين نتيجه رسيديم كه جز در مواردى اندك، مندرجات مقتل ابومخنف هيچ شباهتى با منقولات طبرى ندارد.
٢- كتاب، آكنده از غلطهاى فاحش و مطالب موهون است كه به هيچ وجه با عظمت علمى و قدرت تاريخى ابومخنف سازگار و مناسب نيست؛ و اينك به برخى از اين دست مطالب اشاره مىشود:
الف: اوّلين مطلب كتاب مذكور، چنين است: «قال ابومخنف: حدثنا ابوالمنذر هشام، عن محمّد بن سائب الكلبى...» بى پايگى اين سند بسيار روشن است؛ زيرا هشام شاگرد ابومخنف است.
ب: در صفحه ١٢ مىگويد: «و روى الكلينى فى حديث...»! بطلان اين سخن روشنتر از آفتاب است؛ زيرا كلينى قريب صدسال پس از مرگ ابومخنف به دنيا آمده است.
ج: در صفحه ٢٤ مىگويد: «ذكر عمار فى حديثه...» عمار در جنگ صفين به سال سى و هفت هجرى شهيد شد و ديگر سال شصت زنده نبود.
د: در صفحه ٤٨ مىگويد: «فجعل هانى، فضرب فيهم يميناً و شمالاً... و قتل منهم، خمسة و عشرين ملعوناً» هانى كه اسير دست ابن زياد است و دهها جلاد او را محاصره كردهاند؛ چگونه مىتواند بيست و پنج نفر آنان را بكشد! افزون بر اينكه حتى يك تن از مورخان معتبر چنين مطلبى را نگفته است.
ه: در صفحه ١٠٤ گويد: پس از آنكه عباس و حبيب بن مظاهر كشته شدند؛ امام حسين (ع) محزون و دلشكسته شد؛ آنگاه زهير بن قين حضرت را دلدارى داد!
و: در صفحه ١١٣ گويد: طرماح بن عدى پس از آنكه هفتاد پهلوان را از لشكر عمر سعد كشت؛ خودش نيز كشته شد. حال آنكه طبرى از ابومخنف نقل مىكند كه: طرماح بن عدى در كربلا حاضر نگرديد و در نتيجه كشته نشد.(٣٩).
ز: در صفحه ١٩٦، «سهل بن سعيد شهرورزى» را به جاى «سهل بن سعد ساعدى» معرّفى نموده است.
ح: همان گونه كه طبرى نقل كرده است، روايات مقتل ابومخنف مسند بوده و سلسله راويان آن ذكر شده است. ولى در اين مقتل ساختگى، كليّه روايات - جز اندكى - مرسل است.
و دهها اشكال ديگر كه به هيچ وجه نمىتوان آنها را به ابومخنف نسبت داد.
٣- در صفحه ٧ مىگويد: «امام حسين به گروهى از مردم كوفه در مورد (صلح) برادش امام حسن، چنين گفت: به خدا سوگند مشتاق مرگ بودم تا اينكه برادرم حسن، نزد من آمد و مرا سوگند داد كه كارى ننمايم و كسى را تحريك نكنم؛ پس من هم از او اطاعت كردم، در حالى كه گويا كسى بينيم را با كارد مىبريد و يا اينكه گوشتم را با اره پاره مىكرد؛ پس به ناچار از او پيروى كردم».
اين موضع بر خلاف عقايد شيعه است و با اصول مسلّم اين طايفه نمىسازد. اگر اين مطلب از تراوشهاى قلم ابومخنف بود؛ رجاليان شيعه نه تنها وى را توثيق نمىكردند، بلكه او را تضعيف مىنمودند. در حالى كه ديديم همگى وى را توثق كردهاند.(٤٠)
٤- مقتل ابومخنف خيلى بيش از اين مقتل ساختگى بوده است. گذشته از اينكه همين مقدارى را كه طبرى از آن نقل كرده، شايد دو برابر اين مقتل جعلى است.
٥- دانشمندان بزرگ و كتابشناسان ماهر تصريح كردهاند كه اين مقتل ساختگى است و ربطى به ابومخنف ندارد. مرحوم حاج ميرزا حسين نورى (صاحب مستدرك الوسائل)، در اين باره گويد: «ابومخنف لوط بن يحيى، از بزرگان محدثين و معتمد ارباب سيره و تاريخ است. مقتل او در نهايت اعتبار است و اين نكته از نقل عالمان بزرگ گذشته از آن و از ساير آثارش معلوم مىشود ولى افسوس كه اصل مقتل بى عيب او در دسترس نيست و مقتل موجود را كه به او نسبت مىدهند، مشتمل است بر بعضى مطالب نادرست و مخالف با اوصول مذهب كه آن را دشمنان دانا و دوستان نادان به جهت پارهاى از اغراض سوء در آن داخل كردهاند. و از اين جهت از اعتبار و اعتماد افتاده است *٣٦* و بر منفردات آن هيچ اطمينانى نيست... وعالم جليل، شيخ خلف آل عصفور، در بعضى رسائل خود - كه پاسخ سى مسأله است - زحمت بسيارى در تطبيق اغلب منكرات آن كتاب بر طبق اصول مذهب كشيده است! ولى بر متأمل در آن پوشيده نيست كه جز تكلّف، حاصلى ندارد(٤١)».
همچنين مرحوم علامه سيّد عبدالحسين شرف الدين گويد: «پوشيده نيست كتاب مقتل الحسين كه رايج است و دست بدست مىگردد و منسوب به ابومخنف است؛ داراى بسيارى از احاديثى است كه ابومخنف هرگز از آنها اطلاع نداشته و اينها را به دروغ به او نسبت دادهاند. اصولاً دروغ بستن به او زياد شده و اين شاهد بر بزرگى اوست(٤٢)».
و نيز مرحوم حاج شيخ عباس قمى گويد: «ابومخنف از مورخان بزرگ شيعه است و با اينكه تشيعش مشهور است؛ دانشمندان اهل سنت نيز بدو اعتماد كرده و از او مطلب نقل مىكنند (٤٣).» و نزديك همين مضمون را در نفس المهموم (ص ٨، چاپ بصيرتى)، آورده است.
همچنين محدث قمى در هديةالاحباب(٤٤) مىگويد: «مقتل ابومخنف اگر در دست بود، در نهايت اعتبار بود؛ چنانچه از نقل عالمان بزرگ گذشته از آن معلوم مىشود. ولى افسوس و آه كه اصل آن مقتل مانند مقتل كلبى و مداينى و امثال آن به مرور زمان مفقود شده و به دست ما نرسيده است. امّا اين مقتلى كه در دست است و در آخر كتاب بحار طبع شده است و به ابومخنف بيچاره نسبت مىدهند؛ معلوم نيست از كيست و از ابومخنف نيست».
در دائرةالمعارف الاسلامية آمده است: «كتابهايى را كه به ابومخنف نسبت دادهاند و به دست ما رسيده است، از وى نبوده و ساخته متأخران است(٤٥)».
«فؤاد سزگين» در اين مورد مىگويد: «تأليفاتى منسوب به ابومخنف به دست ما رسيده است. الا اينكه در آنها دست برده شده و در متن آن تصرّف كردهاند و به گذشت زمان بدان افزودهاند. به طورى كه ديگر با اصل كتاب مؤلف بسيار فاصله دارد(٤٦)».
ترجمههاى آن
اين مقتل ساختگى گويا تا كنون يك بار به اردو و دو بار با مشخصات ذيل به فارسى ترجمه شده است:
١) به سال ١٣٢٢ و به قلم محمّد طاهربن محمّد باقر موسوى دزفولى و همراه با كتاب اخذ الثار فى احوال المختار، منسوب به ابومخنف در ٢٤٠ صفحه.
٢) ترجمه ديگرى از آن به سال ١٤٠٥ به ضميمه اخذ الثار فى احوال المختار در ٣١٧ صفحه انجام شده و به وسيله ناشرى سودجو منتشر گرديده است. اين ناشر عنوان اوّلين تاريخ كربلا را نيز بدان داده است!!
در اين ترجمه، يك مقدّمه سيزده صفحهاى بسيار سبك و بى مايه، با عبارات و جملاتى سُست آمده است؛ بطور نمونه:
در صفحه ٩ گويد: «كسى كه در تمام وقايع بعد از پيامبر(ص) تا زمان خودش، كتابهايى نوشته باشد كه اين كتابها به دست شيخ طوسى و نجاشى رسيده باشد، مقام او بسيار عالى محسوب ميشود». بىپايگى و سستى اين مطلب به قدرى است كه نيازى به بيان ندارد.
در صفحه ١٥ آمده است: «نصربن مزاحم كه از تاريخ نويسان معروف قرن اوّل هجرى بود...» روشن است كه در گذشت نصربن مزاحم به سال ٢١٢ قمرى است؛ يعنى وى از مورخان قرن دوّم و اوايل قرن سوّم بوده است.
در صفحه ١٦ مىگويد: «از ابومخنف دو كتاب مقتل به نام «صغير» و «كبير» معروف است». اين چگونه معروفيتى است كه احدى از صدر اسلام تا زمان ايشان، اين سخن را نگفته است. و...
در اين مقدّمه، سخنان بزرگان درباره ابومخنف ذكر شده، ولى كوچكترين اشارهاى به ساختگى بودن اين مقتل نشده است. گو اينكه قطعاً از ساختگى بودن اين مقتل مطلع بودهاند؛ چرا كه قسمتى از گفتار مرحوم نورى و حاج شيخ عباس قمى را درباره اين مقتل در صفحات ١٢ و ١٣ نقل كردهاند. ولى به قول مشهور «كلوا واشربوا» را خواندهاند و «ولاتسرفوا» را فراموش كردهاند. و بدين سان اثرى مجعول و بى پايه را با تجليل از مؤلفى كه هرگز اين اثر از قلم او نتراويده است، به جامعه دادهاند. ضرورى است كه مسؤولان فرهنگى *٣٧* جامعه در مقابل اين گونه ابتذالهاى فرهنگى بايستند و راه را بر كسانى كه جز چشم مادّى در عرصه امور فرهنگى ندارند مسدود سازد.
استخراج مطالب ابومخنف از تاريخ طبرى:
چنانكه پيشتر آمد، متن مقتل الحسين در دسترس نيست و بسيارى از گزارشهاى آن در تاريخ طبرى آمده است. برخى به استخراج اين موارد پرداختهاند كه اينك به معرّفى و نقد و بررسى آنها مىپردازيم:
١) مقتل الحسين، استخراج حسن غفارى(٤٦).
وى بنابر تصريح خود اين كتاب را از مجموعه گزارشهاى طبرى از واقعه كربلا جدا كرده است. ايشان در مقدّمهاى كوتاه درباره روش كار و شرح حال ابومخنف سخن گفته و افزوده است: «مطالبى كه در اين كتاب ذكر شده، همان مطالب ابومخنف است گرچه تمام آن نيست». بر اين اساس، مؤلف آنچه را طبرى از ابومخنف مستقيماً نقل كرده و يا به واسطه هشام گزينش كرده، آورده است.
اشكال اين گونه گردآورى اين است كه نمىتوان گفت هر آنچه در مقتل هشام است، از ابومخنف گرفته شده است. چرا كه احتمالاً هشام برخى مطالب را به هنگام تحمّل حديث از ابومخنف شنيده است و چه بسا خود ابومخنف آنها را در مقتلش نياورده است. نكته ديگر اينكه وى، هر آنچه از هشام يافته، آورده است؛ با اينكه روشن است كه برخى از اين موارد قطعاً از ابومخنف نيست. به طور مثال در صفحه ٢٢ آمده «قال هشام: قال عوانه...»؛ و نيز در صفحات ٩٥، ٢١٦، ٢٢٠، ٢٢٨؛ هشام از عوانة بن حكم نقل مىكند و به ابومخنف نسبت داده شده است.
و يا در صفحه ١٨٧، هشام، از ابوالهذيل روايت كرده است؛ و نيز در صفحه ٢٣٠، هشام گويد: «حدثنى بعض اصحابنا...» و نيز در صفحه ٢٣١ مىگويد: «حدثنى عمرو بن حيزم كلبى...» و... كه تمام اينها به ابومخنف نسبت داده شده است. از همه مهمتر اينكه در صفحه ٢٨، سخنى از عمر بن شبه (متوفاى ٢٦٢ ق) آورده شده و مستخرج متوجه نبوده و آن را به ابومخنف نسبت داده است. حال آنكه ابومخنف سالها قبل از تولد عمربن شبه از دنيا رفته بود.
گزيده سخن اينكه كتاب مقتل الحسين مستخرج از تاريخ طبرى است و جز مواردى اندك در سرفصلها كه از طبرى است و نيز جز معدود مسائلى ديگر كه طبرى از غير از ابومخنف نقل كرده، بقيه عيناً همان متن طبرى است كه جداگانه چاپ شده است. مستخرج اين اثر اگر چه تلاشى انجام داده و پانوشتهايى به متن نوشته است؛ ولى اثر وى به هيچ روى كارى ارزشمند و علمى نيست.
٢) وقعة الطف، استخراج محمد هادى يوسفى(٤٧).
آنچه ياد شد، عنوان اثرى است كه آقاى محمدهادى يوسفى به عنوان مقتل ابومخنف از تاريخ طبرى استخراج كرده است. گفتنى است آنچه وى ترتيب داده است، بسى ارزشمندتر از كتابى است كه پيشتر ياد كرديم. وى مطالب ابومخنف را از تاريخ طبرى استخراج كرده و همراه مقدمهاى مفصّل در شرح حال ابومخنف، مقتل وى و رواياتى كه وى از آنها نقل كرده است؛ و نيز نقد مقتل ساختگى و... به سال ١٣٦٧ منتشر كرده است. تحقيق آقاى يوسفى نيز خالى از اشكال نيست كه به مواردى از آن اشاره مىشود:
*٣٨* ١) روى جلد و صفحه اوّل كتاب آمده است: وقعة الطف، تأليف ابى مخنف، تحقيق الشيخ محمّدهادى اليوسفى الغروى. گفتنى است كه عنوان ياد شده براى اين كتاب صحيح نيست. چه اينكه اوّلاً نام كتاب ابومخنف «مقتل الحسين» است، و نه «وقعة الطف». (ر.ك: الفهرست ابن نديم، ص ١٠٥؛ فهرست شيخ، ص ١٢٩)؛ ثانياً آنچه در طبرى آمده و در اين تحقيق يكجا نشر يافته است، همه كتاب ابومخنف نيست و بلكه قسمتى از آن است.
٢) در صفحه ٨ سال وفات ابومخنف را به استناد فوات الوفيات ابن شاكر و الاعلام زركلى، به سال ١٥٨ ذكر كرده است؛ حال آنكه هر دو منبع پيش گفته وفات ابومخنف را به سال ١٥٧ ذكر كردهاند.(١٨)
٣) در همان صفحه مقتل الحسين ابومخنف اوّلين تاريخ كربلا تلقّى شده است؛ امّا چنانكه گذشت به گفته شيخ آقا بزرگ تهرانى اوّلين تاريخ كربلا را اصبغ بن نباته نوشته است.
٤) در صفحه ١٩ با استناد به تأسيس الشيعه مىگويد كه ابن ابى الحديد ابومخنف را شيعه نمىداند؛ در حالى كه اين مطلب در كتاب ياد شده نيست و بلكه در متن شرح ابن ابى الحديد (ج ١، ص ١٤٧) است.
در صفحه ٢٣ درباره مقتل ساختگى گفته است: معلوم نيست در چه زمانى براى اوّلين بار چاپ شده است. بايد گفت كه گويا اوّلين چاپ آن به سال ١٢٧٥ در تهران با خط محمّدرضا خوانسارى، و همراه لهوف و مهيج الأحزان، چاپ سنگى شده است. در صفحه ٣٧ و ٣٨ آمده است كه پنج نفر بدون واسطه براى ابومخنف تاريخ كربلا را نقل كردهاند. امّا در شمارش بيش از چهار نفر نيستند.
در اثر حاضر هيچ اشارهاى به شيوه استخراج آن نشده است. گاهى در متن منقول مطالبى جابجا شده و برخى از آنها در پاورقى آمده كه روشن نيست بر چه مبنايى چنين شده است. افزون بر اين، استخراج ايشان سه اشكال اساسى دارد كه در ذيل بدان پرداخته مىشود:
الف) اسناد ابومخنف يكسره حذف شده و مطالب كتاب از صورت مستند بودن به ارسال تبديل شده است. بر آگاهان فن روشن است كه اين عمل تا چه اندازه از ارزش و اعتبار كتاب مىكاهد.
ب) در چند مورد مطالبى كه هشام كلبى از غير ابومخنف نقل كرده، به ابومخنف نسبت داده شده است. مانند صفحه ١٦٦ سطر ٢: «فأخرج للنّاس كتاباً...» (مقايسه شود با تاريخ طبرى ج ٥، ص ٣٩٨)؛ و صفحه ١٦٩ - ١٧١ كه سه صفحه مطلب از آنِ هشام است و نه ابومخنف. (مقايسه شود با تاريخ طبرى ج ٥، ص ٤٠١ - ٤٠٣).
ج) افتادگى و اسقاط و حذف مطالب به حدّى است كه توان گفت كتاب از درجه اعتبار انداخته است. اينك به مواردى از آن اشاره مىكنيم:
١- ص ٧١ و ٧٢: دو مصراع از شعر حذف شده است:
«جاء البريد بقرطاس يخب به
فاوجس القلب من قرطاسه قرعا
قلنالك الويل ماذا فى كتابكم
كأن اغبر من اركانها انقطعا»
در طبرى ج ٥، ص ٣٢٨ چنين است:
جاء البريد بقرطاس يخب به
فاوجس القلب من قرطاسه قرعا
قلنا لك الويل ماذا فى كتابكم
قالوا الخليفة امسى مثبتاً وجعا
فمادت الارض اوكادت تميدبنا
كأن اغبر من اركانها انقطعا»
٢- ص ٧٧، س ٩: «لا ادرى، اما ابن عمر، فأنى لا أراه يرى القتال و لا بحب أنه يولّى على الناس، الاّ أن يدفع اليه هذا الأمر عفواً» (طبرى، ج ٥، ص ٣٣٩، س ٥)
٣- ص ١٦١، س ٣: «واحتمله، فانزله». (طبرى، ج ٤، ص ٣٩٥، شش سطر به آخر).
٤- ص ٨٢ (حاشيه)، ١٤ سطر به آخر: «فتشاغول عن حسين بطلب عبداللَّه يومهم ذلك حتى أمسوا، ثم بعث الرجال الى حين عندالمساء، فقال: اصبحوا، ثم ترون و نرى، فكفوا عند تلك الليلة و لم يلحقوا عليه، فخرج حسين من تحت ليلته و هى ليله الأحد، ليومين بقيا من رجب، سنة ستين.
و كان مخرج ابن الزّبير قبله بليلة، خرج ليلة السبّت فأخذ طريق الفرع». (طبرى، ج ٥، ص ٣٤١، س ٤).
٥- ص ١٥٤، س ٢: «ثمّ انَّ الحسين و اصحابه امتنعوا امتناعاً *٣٩* قويّاً». (طبرى، ج ٥، ص ٣٨٥، س ١٦).
٦- ص ١٥٧، سطر اوّل: «أقبل بها من اليمين». (طبرى، ج ٥، ص ٣٨٥، دو سطر به آخر).
٧- ص ١٥٩، س ٥: «وقال الناس: «هذاالحسين يريد العراق». (طبرى، ج ٥، ص ٣٩٤، چهار سطر به آخر).
٨- ص ١٦٢، س ٨: «قالت: فأمر بفسطاطه و ثقله و متاعه، فقدم و حمل الى الحسين». (طبرى، ج ٥، ص ٣٩٦، شش سطر به آخر).
٩- ص ١٦٣، سطر اوّل: «قال: ثم واللَّه مازال فى اوّل القوم حتى قتل». (طبرى، ج ٥، ص ٣٩٧، سطر اوّل).
١٠- ص ١٦٥، دو سطر به آخر: «قالا: فقال له بعض أصحابه: إنك واللَّه ما أنت مثل مسلم بن عقيل ولو قدمت الكوفه، لكان الناس اليك أسرع، قال الأسديان». (طبرى، ج ٥، ص ٣٩٨، س ٤).
١١- ص ١٦٦، سطر اوّل: «.. قال: كان الحسين لايمرّ بأهل ماء الا اتبعوه حتى إذا انتهى الى». (طبرى، ج ٥، ص ٣٠٨، س ١٠).
١٢- ص ١٦٦، س ٣، دنباله همان مطلب بالا؛ يعنى بعد از «عبداللَّه بن بقطر»، هشت سطر افتاده كه از درج آن معذوريم. (طبرى، ج ٥، ص ٣٩٨، س ١١ - ١٩). همين مطلب را كه هشام از ابوبكربن عياش نقل مىكند، به ابومخنف نسبت داده است.
١٣- ص ١٦٧، سطر اوّل: «ان أحد عمومته سأل الحسين(ع) اين تريد؟ فحدثه، فقال له...». (طبرى، ج ٥، ص ٣٩٩، س ٨). به جاى اين مطلب در كتاب ياد شده، اين جمله «فسأله احد بنى عكرمة» داخل كروشه آمده است.
١٤- ص ١٦٨، س ٩: «فتبناها و عدنا فلمّا رأونا و قد عدلنا عن الطريق عدلوا إلينا كأن أسنتهم اليعاسيب». (طبرى، ج ٥، ص ٤٠٠، پنج سطر به آخر).
١٥- ص ١٧١، س ٢: «فقال لاصحابه انصرفوا بنا». (طبرى، ج ٥، ص ٤٠٢، ده سطر به آخر).
١٦- ص ١٧١، س ١١: «فترادا القول ثلاث مرات». *٤٠* (طبريه همان، سه سطر به آخر).
١٧- ص ١٧٢، سه سطر به آخر، ده سطر افتاده است كه ذكر آن موجب طولانى شدن مقاله مىشود. (طبرى، ج ٥، ص ٤٠٣ - ٤٠٤).
١٨- ص ١٧٣، س ٩: «و كان بها هجامُن النعمان ترعى هنالك». (طبرى، ج ٥، ص ٤٠٤، چهار سطر به آخر).
١٩- ص ١٧٥، سطر آخر (دنباله حاشيه): «فاخذ اهلى يقولون: إنك لتضع مرتك هذه شيئاً ما كنت تصنعه قبل اليوم». (طبرى، ج ٥، ص ٤٠٦ - ٤٠٧).
٢٠- ص ١٧٥، س ١١: «قال اما هذا فلايكون ابدا ان شاءاللَّه...الحسين عليه السلام». (طبرى، ج ٥، ص ٤٠٧، س ١٣).
و موارد بسيار ديگرى كه از جمله مىتوان بدين صفحان اشاره داشت: ٦٧، ٦٧، ٧٠ (چهار مورد)، ٧٥، ٧٧، ٧٩، ٨٠ (چهار مورد)، ٨١، ٨٢، ٨٣، ٨٤، ٨٥، ٨٨، ٨٩، و... .
چون كتاب اخذ الثار فى احوال المختار (٥٠)، منسوب به ابومخنف، همراه دو ترجمه فارسى مقتل ساختگى ترجمه و چاپ شده است؛ اشارهاى كوتاه به اين اثر نيز خالى از فايده نيست.
امروزه هيچ اثرى از ابومخنف در دست نيست؛ فقط دو كتاب مقتل الحسين و اخذ الثار بدو منسوب است. در طى اين مقاله روشن شد كه نسبت مقتل الحسين به وى، به هيچ وجه صحيح نيست. اخذالثار نيز چنين است. بهترين دليل بر عدم صحت انتساب اين است كه ميان مطالب اين كتاب درباره نهضت مختار و مطالبى كه طبرى در تاريخش از ابومخنف نقل مىكند؛ زمين تا آسمان فاصله دارد.
*
در پايان بر خود لازم مىدانم كه از دوست فاضل، جناب آقاى سيّد ابوالحسن علوى، صميمانه تشكّر و سپاسگزارى نمايد. ايشان در مقابله و تطبيق و مقايسه كتابهاى ياد شده با تاريخ طبرى، دستيار و كمككار من بودهاند.پانوشتها: ١- آقا بزرگ تهرانى. الذريعة الى تصانيف الشّيعة. ج ٢٢، ص ٢٣. ٢- ابن عبدالبرّ. الاستيعاب فى معرفة الاصحاب (در حاشيه اصابه). ج ٣، ص ٥٠٣؛ ابن الاثير. اسدالغابة فى معرفة الصحابة. ج ٤، ص ٣٣٩. ٣- دينورى. اخبار الطوال تصحيح عبدالمنعم عامر. (منشورات شريف رضى)، ص ١٤٦؛ نصر بن مزاحم. وقعة الصفّين. تصحيح عبدالسّلام هارون. ص ١١٧. ٤- همان. ص ١١. ٥- طوسى. فهرست. (منشورات شريف رضى)، ص ١٢٩؛ ابن شهر آشوب. معالم العلماء ص ٩٣ - ٩٤. ٦- طبرى. تايخ طبرى. (بيروت، مؤسّسه اعلمى) ذيل المذيل، ج ٨، ص ٤٧. ٧- ذهبى. سير اعلام النبلاء (مؤسسه الرسالة)، ج ٧، ص ٣٠١ - ٣٠٢؛ رازى. الجرح والتعديل. (بيروت)، ج ٧، ص ١٨٢. ٨- ذهبى. ميزان الاعتدال. (مصر)، ج ٣، ص ٤٢. ٩- شرح و توضيح مسافرتهاى امام صادق(ع) به عراق، در مأخذى به طور كامل و مفصّل نيامده است و ما از آن اطّلاع نداريم. ولى مىتوان براى اطّلاعات اوليه به اثر ذيل مراجعه كرد: محمّد حسين مظفّر. الامام الصادق (دفتر انتشارات اسلامى)، ص ١٢٣ - ١٣٠. ١٠- نجاشى. رجال ص ٣٢٠. ١١- همان، ص ٣٢٠؛ طوسى. فهرست، ص ١٢٩؛ ذهبى. سير اعلام النبلاء. ج ٧، ص ٣٠١ و ٣٠٢؛ ابن حجر. لسان الميزان، ج ٤، ص ٤٩٢ و ٤٩٣. ١٢- رجال نجاشى. ص ٣٢٠. ١٣- فهرست شيخ. ص ١٢٩. ١٤- معالم العلماء. ص ٩٣ و ٩٤. ١٥- طوسى. رجال شيخ. تحقيق محمّد صادق بحرالعلوم. (قم، منشورات شريف رضى)، ص ٥١؛ علامه حلّى. رجال علامه. تصحيح محمّد صادق بحرالعلوم. (قم، منشورات شريف رضى)، ص ١٣٦. ١٦- ابن داوود. رجال. تصحيح محمّد صادق بحرالعلوم. (قم، منشورات شريف رضى)، ص ٧٧. ١٧- تفرشى. نقد الرجال. (انتشارات الرسول المصطفى)، ص ٢٧٧ و ٢٧٨. ١٨- اردبيلى. جامع الرواة. (دارالاضواء)، ج ٢، ص ٣٣. ١٩- مامقانى. تنقيح المقال. (نجف)، باب اللام، ج ٢، ص ٤٣ و ٤٤. ٢٠- السيّد ابوالقاسم الخوئى. معجم رجال الحديث، ج ١٤، ص ١٣٨؛ علامه شوشترى در قاموس الرجال( ج ٧، ص ٤٤٦ و ٤٤٧)، به سبب برخى مطالب احتمال دادهاند كه ابومخنف شيعه نيست. ولى هيچ كدام از آنها، شاهد قوى و صحيحى نيست و نمىتواند در مقابل ادله شيعه بودن بدان اعتماد و استناد كرد. ٢١- الضعفاء و المتروكون. تحقيق موفّق بن عبداللَّه. (مكتبةالمعارف الرياضى)، ص ٣٣٣. ٢٢- رازى. الجرج والتعديل. (بيروت)، ج ٧، ص ١٨٢. ٢٣- ابن عدى. الكامل فى ضعفاءالرجال. (دارالفكر)، ج ٦، ص ٢١١٠. ٢٤- ذهبى. ميزان الاعتدال. (مصر)، ج ٣، ص ٤٢. ٢٥- ابن شاكر كتبى. فوات الوفيات. تحقيق احسان عباس. (دارصادر)، ج ٣، ص ٢٢٥. ٢٦- فيروزآبادى. قاموس المحيط. (مواسسةالرسالة)، يك جلدى ص ١٠٤٥. ٢٧- زركلى. الاعلام. (بيروت)، ج ٥، ص ٢٤٥. ٢٨- فؤاد سزگين. تاريخ التراث العربى، جزء دوم، ج ١، ص ١٢٧. ٢٩- ر.ك: مقدمه رجال نجاشى و فهرست شيخ طوسى و معالم العلماء. ٣٠- هم چنانكه شيخ درباره حفص بن غياث (فهرست، ص ٦١) و درباره طبرى (ص ١٥٠) و... چنين كرده است. و نيز ابن شهر آشوب درباره حفص (معالم العلماء، ص ٤٣) و درباره طبى (ص ١٠٦) و... متذكر عامّى بودن آنان شده است. ٣١- اينكه آقاى يوسفى در صفحه ١٩ گفته است كه چون رجاليون اهل سنّت به ابومخنف، رافضى نگفتهاند؛ پس وى شيعه نيست؛ بايد توجّه داشت كه آنان معمولاً به كسانى كه از اركان شيعه هستند -مانند شيخ مفيد و طوسى و... - رافضى اطلاق مىكنند؛ والاّ چه بسيار بزگانى از شيعه هستند كه به آنان رافضى گفته نشده است. امّا اينكه در همان صفحه افزودهاند كه ابومخنف حدود ده سال پس از امام صادق(ع) مىزيست، ولى حتّى يك حديث هم از امام كاظم(ع) نقل نكرده است؛ پس شيعه نيست؛ گويا ايشان بدين نكته توجه نداشته است كه امام كاظم(ع) در ميدنه مىزيست و ابومخنف در كوفه بود. ٣٢- ابن نديم. فهرست. ص ١٠٥ و ١٠٦؛ نجاشى. رجال. ص ٣٢٠. ٣٣- ابن ابى الحديد. شرح نهج البلاغة. تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم. (انتشارات اسماعيليان)، ج ١، ص ١٤٧. ٣٤- مفيد. الجمل. (نجف)، ص ٢٢٥. ٣٥- مجلسى. بحارالانوار (بيروت)، ج ١، ص ٢٥. ٣٦- تاريخ طبرى. تحقيق محمّد ابوالفضل ابراهيم. (مصر)، ج ٥، ص ٣٣٩. ٣٧- ابن نديم. فهرست. ص ١٠٥ و ١٠٦؛ نجاشى. رجال. ص ٣٢٠؛ فهرست شيخ. ص ١٢٩؛ فؤاد سزگين. تاريخ التراث العربى. جزء ثانى، ج ١، ص ١٢٧ - ١٣٠. ٣٨- خانبابامشار. فهرست كتابهاى چاپى عربى. ص ٨٩٠. ٣٩- تاريخ طبرى. ج ٥، ٤٠٦ و ٤٠٧. ٤٠- رجوع كنيد به كتابهاى رجالى شيعه. ٤١- نورى. لؤلؤ مرجان. (كانون انتشارات عابدى)، ص ١٥٦، ١٥٧. ٤٢- سيّد عبدالحسين شرف الدّين. مؤلّفو الشيعة فى صدر الاسلام. (تهران، مكتبة النجاح)، ص ٤٠. ٤٣- شيخ عباس قمى. الكنى والالقب. (انتشارات بيدار)، ج ١، ص ١٤٨ و ١٤٩. ٤٤- هديةالأحباب، ص ٤٥، چاپ اميركبير. ٤٥- دائرةالمعارف الاسلامية. (دارالمعرفة بيروت)، ج ١، ص ٣٩٩. ٤٦- تاريخ التراث العربى. جزء دوّم، ج ١، ص ١٢٨. ٤٧- ابومخنف، نام كتابش را مقتل الحسين نهاد؛ بنابراين اينكه آقاى يوسفى نام وقعةالطف بر آن گذارده است، صحيح به نظر نمىرسد. گرچه عنوان مقتل الحسين مطلق هم (مانند كاى كه آقاى غفارى كرده است)، صحيح نيست؛ زيرا اين كتاب، قسمتى از كتاب ابومخنف است. ٤٨- ابن شاكر كتبى، فوات الوفيات. ج ٣، ص ٢٢٥؛ زركلى. الاعلام. ج ٥، ص ٢٤٥؛ ياقوت. معجم الادباء. ج ١٧، ص ٤١؛ ذهبى. سير اعلام النبلاء. ج ٧، ص ٣٠١؛ اسماعيل پاشا. هدية العارفين. ج ١. ص ٨٤١؛ عمر رضا كحّاله. معجم المؤلّفين. ج ٨، ١٥٧؛ دائرةالمعارف الاسلاميّه، ج ١، ص ٣٩٩.